تبليغاتX
پویراز

پویراز

از بس اذان چشمانت را نشنیده ام تمام نماز نگاهم قضا شده اند...

تمنا

حضرت ِ بالا

دست کوتاهم

به دامن بلندت

 

دشمن اگر بر راه می گذاری

دشمن ِ قابل باشد

 

دوست اگر بر راه می گذاری

دوست ِ عاقل باشد

 

دشمن قابل که

به نبرد

ارزد

والا کدام عقاب

نوک به ارزن می زند؟

 

دوست عاقل که باشد

به خرد

ورزد

نداری ام را اگر دارا نمی کند

داشته ام را تباه نکند

+ نوشته شده در  ساعت 2:47  توسط .• پویراز •.  | 

حافظ

ای هُدهُد صبا، به سبا می‌فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدانِ غم
زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت
در راه عشقْ مرحله‌ی قرب و بعد نیست
می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت
هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر
در صحبت شِمال و صبا می‌فرستمت
تا لشکر غمت نکند مُلک دل خراب
جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت
ای غایب از نظر، که شدی همنشین دل،
می‌گویمت دعا و ثَنا می‌فرستمت
در روی خود تَفَرُّج صُنع خدای کن
کآیینه‌ی خدای‌نما می‌فرستمت
تا مطربان ز شوق مَنَت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت:
«با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت
حافظ! سرود مجلس ما ذکر خیر توست
بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت»


تعبیر مربوطه:

شما گرفتار و دردمندید به شما مژده میرسد قدری صبر کنید و  با گرفتاریها بسازید خداوند لطفش شامل حال شما میگردد، و تمام ناراحتیها بر طرف میشود و غم و اندوه دیگر به جانب شما نمی آید.

+ نوشته شده در  ساعت 18:38  توسط .• پویراز •.  | 

زندان

زندان همیشه سخت بوده است

بویژه اگر روز آمدن
وقتی که ساعت و شال و کلاه را از تو می گیرند
وقتی که یادگار مادر، زنجیر گردنت را در می آورند
قلب تو را نیز ، از تو بستانند .
زندان همیشه سخت بوده است !

+ نوشته شده در  ساعت 1:11  توسط .• پویراز •.  | 

روزگاریست

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند و لی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

ساقیا در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند.


شاعر، جابر نوری

+ نوشته شده در  ساعت 17:2  توسط .• پویراز •.  | 

مرا اهلی کن !

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد .آخر گفت:

- بیزحمت مرا اهلی کن !

شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توانند شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟

روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد.

زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.

فردا شازده کوچولو باز آمد.

روباه گفت:  SHAPE  \* MERGEFORMAT

 - بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه ببعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود.سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شدو آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...آخر در هر چیز باید آیین باشد.

شازد کوچولو پرسید : « آیین » چیست ؟

روباه گفت : ای هم چیزی است بسیار فراموش شده چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند....

بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت:

- آه !...من خواهم گریست.

شازده کوچولو گفت : گناه از خود توست . من که بدی به جان تو نمی خواستم . تو خودت خواستی که من ترا اهلی کنم..

روباه گفت : درست است .

شازده کوچولو گفت : در این صورت باز هم گریه خواهی کرد ؟

روباه گفت : البته .

شازده کوچولو گفت : ولی گریه به حال تو هیچ سودی نخواهد داشت .

روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.

و کمی بعد به گفته افزود : یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن و من به رسم هدیه رازی را بر تو فاش خواهم کرد.

شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت :

- شما هیچ به گل من نمی مانید . شما هنوز چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید . شما مثل روزهای اول روباه من هستید.او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.

و گلهای سرخ سخت رنجیدند.

شازده کوچولو باز گفت:

-شما زیبایید ولی درونتان خالیست . به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهای از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام.فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او  و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام . زیرا او گل سرخ من است.

آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت :

- خداحافظ !...

روباه گفت : خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است :

بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.

شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- آنچه اصل است از دیده پنهان است .

- آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای .

شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام .

روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی . تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسوول آن خواهی بود. تو مسوول گل خود هستی ...

شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- من مسوول گل خود هستم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:24  توسط .• پویراز •.  | 

پرواز

وقتي پرنده اي را معتاد مي کنند تا فالي از قفس به در آرد
و اهدا نمايد آن فال را به جويندگان خوشبختي
تا شايد شاهدانه اي به
هديه بگيرد
پرواز . . .
قصه ي بس ابلهانه اي است
از معبر قفس


نصرت رحماني

+ نوشته شده در  ساعت 22:57  توسط .• پویراز •.  | 

دو راهي


/* /*]]>*/

مي دانم که

همه ي حر فهايم تکراريست

مثل کوبيدن بر دري بسته

بي اميد باز شدن

 

اما چه کنم؟

دوباره رنگ نگاهم پريده است

دو باره صدايم نفس نفس مي زند

 

 

کسي از کوچه دلم نمي گذرد

کسي جوانيم را با خود مي برد

چيزي در قلبم فرو مي ريزد

چيزي در من تمام مي شود

 

مثل کودکي هايم که مرده اند

 

و من دوباره

تنها مسافر اين جاده بي عبور خواهم شد

بي حضور خورشيد

بي نور ماه

و در تمام راه

باد در گوشم

آواز خواهد خواند

و من با خود

گل هاي يادگاري

خواهم برد

و آرزو مي کنم

که رد پايم

به اين زودي پاک نشود

 

 

و سر انجام

خواهم رسيد

به آن دو راهي هميشگي

زندگي کردن

يا زندگي را تحمل کردن؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 14:22  توسط .• پویراز •.  | 

شب و روز


خدا روز را آفرید برای کار کردن، درس خواندن، گفتن، خندیدن، کتاب خواندن، فیلم دیدن، بحث کردن، خودت را به بی‏خیالی زدن.
و خدا شب را خلق کرد برای گریه کردن، برای بغل کردن یک بالشت، برای زل زدن به تاریکی، برای نخوابیدن و خاطره‏ها را مرور کردن.

+ نوشته شده در  ساعت 16:44  توسط .• پویراز •.  |