|
از بس اذان چشمانت را نشنیده ام |
|
|
زياد برايم حرف میزند، نه که زياد گوش کنم، ولی باز میگويد، میداند فقط ادای گوش ندادن درمیآورم. میگويد بايد عادت کنی پابرهنه راه بروی که حس کنی زمين چه میگويد. میگويد بايد موهايت را باز بگذاری که بشنوی باد چه زمزمه میکند. میگويد بايد بدون خودت راه بروی که بدانی آدمها چه میگويند. پشت سرش کاغذی میکشم و روی آن برايش دو بال سفيد. میگويم فرشته شدی. + عصیانگر .• پویراز •. |
اشکهايش بیصدا میريزند. با پشت دست هر چند لحظه رد اشکها را از صورتش پاک میکند. موهای هميشه پر پيچ و تابش صاف و لخت، غمگين شدهاند. چشمهايش از گريه قرمز شدهاند، صدايش میلرزد، دستهايش میلرزند. نشسته روی صندلی زانوهايش جفت است، پاهايش کمی دور از هم. نه که خبری باشد، نه که کسی چيزی گفته باشد. داشت از شيشه بيرون را نگاه میکرد يک لحظه گريهاش گرفت. کسی هم نيست که هقهقهايش را از او پنهان کرده باشد ولی ساکت گريه میکند. شايد هم چون کسی نيست سرش را بگذارد روی شانهاش راحت اشک بريزد. پ.ن:دگر از دست هيچکس کاری ساخته نيست حال هرچه میخواهدسوت بزند...قطاری که از خط خارج شده باشد تکليفش روشن است...! + عصیانگر .• پویراز •. |
جبرئيل کلافه میشود: «جمع کن بساطت را. تو هنوز نمیدانی شش بش مهره را فراری میدهد. از تو هر چه دربيايد نراد در نمیآيد. يادش بهخير ابليس حريف قدری بود. چقدر رجزخوانی میکرديم. يک شکم سير متلک بارش میکردم وقتی میباخت. خودم که نمیباختم، بالاخره ملک مقرب بودم. حالا ماندهايم دست شيپورزن گروه سرود مدرسه. عجب دور و زمانهای شده است. عزرائيل هم اين اواخر پيدايش نمیشود بنشينيم دو کلمه حرف حساب از قديمها بزنيم... تو که هنوز اينجايی!» + عصیانگر .• پویراز •. |
وقتی از خواب بيدار میشوم٬ او مثل هميشه وارد ساحل میشود. صبحانه را پشت پنجره میخورم. کاغذهايم را پشت پنجره جمع میکنم و در تمام مدت به او چشم میدوزم. انگار به دنبال چيزی میگردد يا در انتظار کسی میايستد. در طول ساحل قدم میزند و هراز گاهی سنگی به سمت دريا میاندازد. بعد از چند ساعت بالا را نگاه میکند. به من که پشت پنجره٬ در ساختمان بالای تپه نشستهام و گاهی چيزی مینويسم. من چشم از او برنمیدارم٬ ولی وانمود میکنم که دريا را تماشا میکنم. و بعد٬ او با حالتی غمگين و چهرهای شکست خورده ساحل را ترک ميکند. من به او عادت کردهام٬ و از بودنش لذت میبرم. از اين که میبينم در تنهايی با کسی مشترک هستم٬ میتوانم آن را تحمل کنم. يک روز من زودتر از او پا به ساحل گذاشتم تا او را از نزديک ببينم و در مورد تنهايی مشترکمان با او صحبت کنم٬ ولی او نيامد... در طول ساحل قدم زدم و هراز گاهی سنگی به سمت دريا انداختم٬ ولی او باز هم نيامد... بعد از چند ساعت بالا را نگاه کردم. به مردی که پشت پنجره٬ در ساختمان بالای تپه نشسته است و گاهی چيزی مینويسد. او چشم از من برنداشت ولی وانمود کرد که دريا را تماشا میکند. و بعد٬ با حالتی غمگين و چهرهای شکست خورده ساحل را ترک کردم! از اين که میبينم در تنهايی هم با کسی مشترک نيستم٬ ناراحتم. + عصیانگر .• پویراز •. |
دنکيشوت خسته شده است. نيزه و زرهاش را در بازار فروخته است و خود را از دست خدمتکار خلاص کرده است. هر روز دفترش را برمیدارد و در صفحهای از آن طرحی از آسياب بادی میکشد، بعد ساعتها زل میزند به طرح. آفتاب که غروب کرد صفحه را پاره میکند و میرود که بخوابد. «فردا يکی بهتر میکشم، آنقدر که ارزش داشته باشد بسويش بتازم و نابودش کنم.» پ.ن:فقط يکبار خوشحال بودم، روزی که زير يک چتر ايستاده بودم. + عصیانگر .• پویراز •. |
سينی قيافهی قديمی داشت، دورش دندانههای قوسی، از آن سينیها که يک موقع مسی بودند، اين يکی مسی نبود. داخلش کاسه کاسه غذا را چيده بودند. کمی از اين، کمی از آن. يک بشقاب کوچک و وسط همهی اينها ليوان. هر کاسه واحدی از زمان بود، فرصتی برای حرفزدن و شنيدن، که شب بگذرد و گذشت. بعد از کاسهها چای که باز بگويد و بگويی و خوشی.
پ.ن:خدا را شکر واقعيات وجود دارند، وگرنه سربهسر چه میگذاشتيم؟ + عصیانگر .• پویراز •. |
آقای پ ده روزی میشود ريشش را نزده است. دليلی پيدا نکرده است بزند. آقای پ میگويد ريش زدن دليل میخواهد. البته شايد فردا صبح بزند. او قرار است به ديدن يک آدم محترم برود. آقای پ اعتقاد دارد ژوليده بودن بیاحترامی به ديگران است. آقای پ به آن آقای محترم احترام میگذارد. آقای پ سر و وضعش را زياد نمیفهمد. او به سلمانی گفته بود هر کاری دلش میخواهد بکند. حالا زل میزند به آينه و مدل آلمانی موهايش که شبيهاش کرده است به بچههای تخس دوازده سيزده ساله. او آقای سلمانی را هم نمیفهمد. آقای پ سؤالهای مهمی داشته اين چند روز. مثلاً چرا نسل پيرمردهای سرهنگ ارتش شاهنشاهی منقرض نمیشود. آقای پ آنقدر سرهنگ ارتش شاهنشاهی ديده است که فکر میکند درجههای آن ارتش از سرهنگی شروع میشده است. چند سؤال مهم ديگر هم داشته ولی آقای پ فراموششان کرده، ولی يقين دارد آنها هم مهم بودهاند. آقای پ حوصلهاش سر رفته است. آقای پ اين وبلاگ را اجاره میدهد. آقای پ فکر میکند زندگی يک شوخی است. يک شوخی که آدمها جدی گرفتندش. بعد با وجود اينکه يک شوخی است همديگر را میرنجانند. بعد باعث میشوند آقای پ در حالی که قيافه جدی گرفته است ته دلش کمی برنجد. آقای پ کمی از دست اين شوخی عصبانی است. کسی يک آقای پ ارزون نمیخواد؟ پ.ن:در اين چند روز آنقدر از مملکت بیخبر بودهام که اگر کودتا شده باشد نفهميدهام. + عصیانگر .• پویراز •. |
پاورچين پاورچين روی ديوار راه میرفت. با خونسردی تمام کوچه را زير نظر داشت. لحظهای بدون هيچ دليلی نشست و به پايين نگاه کرد. از ديوار پايين پريد، بدون کوچکترين صدايی. لای علفها دويد. همهجا را بو کشيد. يک کرم خاکی پيدا کرد و آن قدر سر به سرش گذاشت تا گمش کرد. چراغ همسايه روشن شد. سعی کرد از زير نور کنار برود. خيال نداشت کسی ببيندش. صدای افتادن يک حلبی توجهاش را جلب کرد. دوباره روی ديوار پريد. پ.ن:میفرمايند دو خط موازی در بينهايت به هم میرسند. بسيار مشتاقيم بدانيم دو خط متنافر کجا يکديگر را ملاقات میکنند؟ + عصیانگر .• پویراز •. |
|