|
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را ديدم در آستانه پر نيلوفر، كه به آسمان بارانی می انديشيد و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را ديدم در آستانه پر نيلوفر باران، كه پيرهنش دستخوش بادی شوخ بود و آنگاه بانوی پر غرور باران را در آستانه نيلوفرها، كه از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
+
عصیانگر.• پویراز •.
به نام آنکه از دو غریبه دو آشنا ساخت زندگی چه صوت و کوره وقتی جاده بی عبوره وقتی که راه رسیدن به ستاره خیلی دوره بانوی مهتابم !!!!! زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد ؛ و قلبها گرامیتر از آنند که بشکنند ؛ فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم . در بستر روزگار آنچه بدست می آید با خنده پایدار نمی ماند ؛ و آنچه از دست میرود با اشک جبران نمیشود . پس دستت را در دستم بگذار و چون همیشه دوستم بدار که...! من از این فاصله فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی میگیرم دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند قهـر میگـردد و مـن بـا خـود خـود در گیـرم دیر سالیست که میخواهم از اینجا برم ولـی انگار که بـا قلب زمین زنجیرم مثل اینست که من با همه هق هق خود روی سجـاده احسـاس تـو جـان میـگیـرم
+
عصیانگر.• پویراز •.
سلام
بازم میخوام بعد از مدت ها یکی از متنهای خودم رو براتون بنویسم یه کمی دراز هستش اما خواهشاْ بخونین و نظر بدین ممنونم.... چی باید بنویسم که پاک نشه؟! چی باید بگم که فراموش نشه؟! وقتی که تو خیال و رویاهام مثل دنیای واقعی باهات زندگی میکردم...حالا یواش یواش هم امید هام داره تموم میشه هم عشقم.... دوستت دارم چون هر وقت که شعری میخونم تو هر مصرعش تو هستی اشکام از چشمام می لغزه و روی گونه هام سر میخوره و روی عکسات میفته...لکنت سکوتت وجودم رو میگیره و منم ساکت میمونم. هیچ میدونی از دست دادن درست وقتی که اونی که میخواستی رو تازه به دست آوردی یعنی چی؟!هیچ طرد شدن رو احساس کردی؟!با خیال و رویا زندگی رو از بر کردی؟!هیچ موقعیتی رو تجربه کردی که متوجه بشی اونی که به سر حد مرگ دوسش داری تورو دوست نداره؟!عیب های اونم دوست داشتی؟! وقتی که ترکت میکرد مثل اینکه اولین باره که می بینیش نگاهش کردی؟! جدایی های بی خداحافظی قلبت رو به درد آورد؟! هیچ از لج پلکات هم که شده شده شبهارو نخوابی؟! توی اتاقت که فقط سوسوی نور شمعی که داره نفس های آخرش رو میکشه اون رو روشن کرده ساعت ها به «اون»فکر کردی؟! دستات که بی «اون»میمونه یخ میزنه سردش میشه؟! میبینم که بازم سکوت کردی...درست مثل همون وقتها که باید چیزی میگفتی ولی سکوت ر ترجیح میدادی و نمیخواستی چیزی به من بگی!! دوستت دارم چون هر روز که همه چیز کمی بیشتر رو به تباهی داره وجودم آروم ناله میکنه و من باز هم ساکتم...یه لحظه دستت رو میگیرم و لحظه ای بعد شاید کاملاْ از دستم رها شدی و رفتی بازم دستام بی تو میمونه و بازم چشمام خیس اشک میشه برای زندگیم تو تنها دلیل بودی و هستی...و فقط و فقط برای دوست داشتن تو هزاران هزار دلیل داشتم و دارم... دوستت دارم چون توی تموم غیر ممکن های زندگیم تو هستی بعضی وقتها به اینکه لکنت سکوتت خیلی چیزها میگه ولی بازم سکوتت من رو عذاب میده...این رو میدونوم و شاید هم بهتر از هرکسی میدونم که یاد گرفتن سکوت از گفتن خیلی چیزها که میدونی سخت تره...همون سکوتی که مثل پرتگاهها عمیق و عمیق تر میشه و من و تورو از هم جدا میکنه...همین طور به یکباره سکوتی من و تورو تو خودش حبس کرد... ومن هنوزم که هنوزه اونایی که میگن باید فراموشت کنم رو باور ندارم ...ترجیح میدادم به جای اینکه چیزهایی که نسبت به تو احساس میکردم رو بیان کنم باهات فقط یه دوست خوب بودم ...و با به جای اینکه با تو ولی بدون وجود تو زندگی کنم سکوت رو ترجیح میدادم...حتی فکر این هم که تو من رو دوست داری برای من پاک و اصیل بودو هست... دوستت دارم چون تو یکی از اون چیز های نادر و کمیابی هستی که هستی که دنیای من رو رنگی میکنه...همیشه بی تو ترسیدم دستات رو از من نگیر نرو خنده هات رو از من نگیر نرو رویاهام رو با خودت نبر تو از وقتی که رفتی گاهی اوقات حتی از خودمم خسته میشم و حوصله ام سر میره دوستت دارم چون هنوز چیزهایی هست که من ازشون دست نکشیدم و نمیکشم برای هرکسی نمینوشتم و نمینویسم ولی الان برای تو ننوشتن برام خنده داره وقتی به این فکر میکنم که این بین ما سالها میمونه میبینم که بعضی چیزها تو زندگیمون معناشون رو از دست دادن... دوستت دارم چون درست وقتی که از همه چیز دست کشیده بودم دستای مهربون تو بود که پرده ی تاریک تنهایی من رو پاره کرد ...اما بازهم اسیر همون لکنت سکوت شدیم و هنوز هم بین ما خیلی چیزها هست که ناگفته مونده «اونجایی که سکوتت به لکنت میفته چیزهایی هست که میشکنه» این رو حتی تو هم نمیدونی که چه جور باید بگی شایدم به خاطره همینه که مجبوری سکوت کنی!!...به خاطر عشق من!!...وقتی قلبم توی هرقدم پیش توست...وقتی که فکرم هر لحظه پیش توست چه جوری میتونم فراموشت کنم؟!چه جور میتونم حرف از نا امیدی بزنم؟!
+
عصیانگر.• پویراز •.
هی ! فلانی! مهدی اخوان ثالث ـ م.اميد
+
عصیانگر.• پویراز •.
+
عصیانگر.• پویراز •.
-- - -- - -- - - - -- - ---------- - -- - - - --- -- - - - - - ---- - - -- --- - - باز دیدمت دلم جوانه زد ! -- - -- - -- - - - -- - ---------- - -- - - - ولی -- - -- ----- - - - -- -- افسوس...
سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت ! -- - -- ----- - - - -- -- کاش دلت میخواست که از سر بسازیمش...
+
عصیانگر.• پویراز •.
+
عصیانگر.• پویراز •.
With My Own Heart,I Had Feeling That Made Me Cry وقتی برای پیداکردن یه پناهگاه واسه گریه هات... دوستت دارم، و تاوان آن هرچه باشد، باشد…
+
عصیانگر.• پویراز •.
... هرچند پیش شما محتاج سخن بودیم...!! آنکه حرف دلش را نگفت ما بودیم...
+
عصیانگر.• پویراز •.
|