|
زنی هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند.
+
عصیانگر.• پویراز •.
بانوی مهتاب بانو فقط تويی......
ساده تر از آسمان صاف بود و دشوار تر از سنگ لاخ های وحشی ! نفس اطلسی را می فهمید ! نیمه شب ها صدای قدم زدن خدا را در صحن ماه می شنید . زبان گنجشککان را هم او به من آموخت ! او بکرترین رویای کودکی ام بودم ...ناب ترین لبخند بی مرز زندگی ! ساده ترین حرف دلم . آرام تر و بشاش تر ار خواب شمشادها! چشم هایش شرافت آیه های مقدس را تضمین می کرد ، آنگاه که هر شب همه ی ساکنان دنیا را به اتاقی دعوت می کرد و برایم قصه می گفت ... من کلیم چشم های همیشه نمناک او می شدم و داغی همه ی غزل ها در درخت نگاه های او شراره می کشید. آخرین بار که دیده ام را به دیدارش بردم . باز هم شب بود . شهرزاد بی بی ، خلاصه نگاهم کرد ُ برایم آغوش گشود . مثل کودکی هایم در آغوشش آرام گرفتم ، اما دیگر صدای آن زمزمه ی جادویی و لالایی های سایه سوز شبانه نمی آمد . چشمانش را بسته بود و آرامش از پس رنگین کمان ابروهایش سرک می کشید ، برای واپسین بار لبخندی در کنج لبانش بتوته کرد ُ ... ! انگار او به دنیا آمده بود تا در یک شب طوفانی ترانه ی آرامش را بسراید! آخرین سروده اش در ستایش باران بود و آسمان ! زیبا بی بی در اتاق شاعرانه هایش مرد! حالا باز گشته ام رو سپید ُ سیاه جامه ! تمامی رویاهای آن فصلها را هم با خود آورده ام . همان فصلها که بی بی ِ آفتاب تصویر بهشت را برایم می ساخت . تصویری که خودش در آن همه چیز بود ! همان سالها که بی بی ِ باران سرزمین عروسکها را برایم نقاشی می کرد . عروسک هایی که همه شبیه خودش بودند ! فصلها چه زود گذشت ... گذر گزنده ی روزگار بی بی ِ باران را و بی بی ِآفتاب را از من گرفت . می دانم که کوچ فراموشی نیست ! می دانم ...! آنها رسالت دیگری نداشتند . تنها آمده بودند تا بیداری را زندگی کنند و بمیرند ! همین ! بی بی بهار ُ آینه ! شاه نشین این خیالهای معطر که شده است همه اش مذاق خوابهای تو که می خوانمت و سرشار می کنی ام ، مردم به طعنه زخم زبان می زنندم که دیوانه شده ام .. نمی دانند مدت هاست ... حالا دیگر دارند نصیحتم می کنند و من قیافه تک تک آنها رادید می زنم شبها قبل از خواب سه مرتبه و بعد سر می گذارم آرام روی یک انحنای نورانی که خواب ببینم باز آمدنت را ... ! هیس!!! حتی نام تو اینجا ضروری نیست که آنها بخواهند با چشمهای دریده نامه های مرا معنا کنند. حالا هر شب به جستجوی گیسوی تو کهکشان را زیر پا میگذارم ! به یاد آلبالو هایی که طعم آفتاب میدادند ، به آسمان خیره میشوم ! ستاره گان دنباله دار به تار های گیسوی تو می ماند . ماهپاره بانو ! حالا پی هر چیز به دنبال تو میگردم . حتی در پی مشق های شبانه ی سال ها پیش . شاید پشت کلمه ی آب پنهان شده باشی ؟! حالا هیچ چیز سر جای خودش نیست ... حتی ماه که شبها می آمد پشت پنجره من و حتی من که شبها می رفتم آنجا روی پل، دیدن ماه ...! من و تو تنها وجه اشتراک این همه شب بودیم و تو تنها نقطه تمایز من با اینهمه شب .... ! حرفهای ناگفته و یا ناگفتنی بسیار مانده هنوز و باز باید نشست انتظار کشید تا شاید فرشته ای پیغام آور روشن یک معجزه باشد از نو . وعده داده بودی روشنایی چشمهای خودت را.. و گفته اند که « الکریم اذا وعد وفی » و هیچ فرقی نمی کند که همه چیز سر جای خودش باشد یا نباشد!.. هیچ دل نگران نیستم که من روی آن پل نایستاده ام مدتهاست و حتی اینکه ماه در پنجره من پیدا نیست که الکریم اذا وعد وفی .... دلم نمی خواهد قبل از اینکه دوباره چشم های تو را ببینم مرگ را ملاقات کنم . من لحظه های بی تو بودن را دوست ندارم .بانوی مهتابم! پس یک بار دیگر خودت را به من نشان بده ! اگر تو بخواهی در اولین ورق آن کتاب قدیمی به دیدارت می آیم . و یا در متن یک نارنگی کال . حالا هیچ چیز سر جای خودش نیست ... حتی ماه که شبها می آمد پشت پنجره من !!! تقديم به بانوی مهتاب..... گوش كن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا. واين راتقديم ميکنم به بانو .... بانوی من٬ پ.ن۱:خیلی وقت بود که میگفتین بانو رو معرفی کن بشناسشم اینم به خواهش یه نفر نوشتم اونم خواست که بانو رو معرفی کنم پ.ن۲:میدونم بارم مستقیم به چیزی اشاره نکردم ولی کمی زیاد نه کمی دقت کنین و با ماوستون ور برین میفهمین...
+
عصیانگر.• پویراز •.
سهم من از شب شاید همان ستاره ای باشد که همیشه پنهان است همیشه همیشه همیشه و یا به قول قاصدکها ستاره ی من همان است که پیدا نیست . پیدا نیست یا پنهان چه فرقی می کند ، درد این است که نیست که نخواست باشد . همین . سر ِ،خط . تا نزدیکهای صبح خروس خوان خیره به آسمان بودم . اولش ابر بود ابر و ابر . و من چقدر دلم تنگ تو بود . به آسمان نگاه می کردم و دعا و دعا و دعا . باد که آمد انگار ابرها تکان خوردند و ماه بود و ماه و چند ستاره اما ستاره من خودش را پنهان کرده بود ، شاید من اشتباه میکنم و اصلاً در آسمان خدا ستاره ای ندارم . شاید ، نمی دانم . و من باز بیدار خواهم ماند و خیره به آسمان شاید که دلش ....نمی دانم دلش که برای من نمی تپد که آرزو کنم شاید روزی دلش برایم تنگ شود . اما بیدار می مانم . که دل من همیشه تنگ اوست . آتش خشم پر از قهر تو می گفت : برو جذبهء چشم پر از مهر تو می گفت : بایست .
+
عصیانگر.• پویراز •.
هیچ یک سخن ای نگفتند، نه میزبان و نه میهمان و نه گل های داوودی. ـــ ری اوتا گاهی که سکوت تلخ ترین واژه ی ممکن است، آدمی به ساعت اش می نگرد و درمی یابد که دیر کرده. اما تنهایی بیخ گلوی اش را گرفته و مجال اش نمی دهد؛ تقلای او هم ثمری ندارد. ناگزیر از سکوت می شود. گلوی اش تلخ و ذهن اش تلخ تر می شود. ناگهان یک فریاد ـــ گلوی اش زخم شده و شنونده ای سخن اش را نمی دزدد ـــ کاش می دزدید ـــ. بلند می شود، راه می افتد، کجا: نمی داند، فقط راه ـــ دیــر زمان ای ست موجودی پدیـدار نیست؛ نه سـایـه ای حتا. خستـه گی نفس اش را دزدیــده ـــ کاش نمی دزدید ـــ. زمین می خورد. چشم اش سیاهی می رود... التماس ـــ فریاد ـــ سکوت. گاهی که سکوت شیرین ترین واژه ی ممکن است، آدمی، خسته، با گلوی زخمی، فریاد می زند: " آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی، هر چه باشد " * پ.ن. * از احمد شاملو ست.
+
عصیانگر.• پویراز •.
نیستی و باز عمر من داره سپری میشه پ.ن:این نوشته رو پری روز به خواهش یه غریب آشنا نوشتم که قرار بود به کسی بده ولی دیروز ازم خواهش کرد که تو وبلاگ خودم بذارم
+
عصیانگر.• پویراز •.
سلام:
این پست رو برای فردا مینویسم چرا؟! چون فردا روز خیلی خیلی مهمی برای من روز تولد بانو و روز قرارمون قرار بود که تا فردا چیزهایی رو به هم ثابت کنیم و کردیم اون سرسختی صبوری و قدرتش رو و من هم... به هر حال من شاید نتونم مثل بعضی ها براش هدیه های گرون قیمت و بزرگ بگیرم ویا فقط یه نگاه ساده بهش هدیه بدم نگاهی که خیلی کارا باهاش کرده بگذریم... هدیه ی من یه«لکنت سکوت»لکنت سکوتی که شاید به اندازه لکنت سکوت خودش زیبا نباشه ولی بازم مال اونه و من میگم هرچی که مال اون باشه زیباست چرا لکنت سکوت؟! چون دیدین آدمایی که زبونشون میگیره خیلی وقتا ساکتن و برای گفتن یه جمله با خودشون کلنجار میرن ولی وقتی که حرفشون رو میزنن با فریاد میگن؟! حالا لکنت سکوت من هم به خاطر همینه به خاطر اینه که بتونم فریاد بزنم... از امروز هم اسم وبلاگ رو عوض میکنم میخوام بذارمش «پویراز»که امیدوارم همتون معنیش رو بدونین و خوشتون بیاد او آمد... تولدت مبارك
+
عصیانگر.• پویراز •.
در کلاس روزگار، زندگی است!
+
عصیانگر.• پویراز •.
یا الله با سلام و تشکر از تمامی دوستانی که در این چند ماه این وبلاگ رو تنها نذاشتن به علت تعطیل می باشد... پ.ن:جان من نامردی نکنین ها هرکی آپ کرد خبر بده باشه؟! ولی اینجور که دوستان هوای مارو دارن خودم شرمنده شدم من میخواستم یه کما حدا اقل هفت روزه داشته باشم که دیدم نه بابا رفقا دورو برمون رو گرفته ما نمیدونیم انشاالله به محض اینکه ازC.C.U اومدم بیرون یه راست میام اینجا... یا دائم الفضل
+
عصیانگر.• پویراز •.
دوست دارم با هم یک خواب را ببینیم.یکی از همان خوابهایی که من هرشب میبینم.خوابهایی که در آن با بویت، نفسهایت و ضربان قلبت هم معاشقه میکنم.خواب هایی که پر است از حرص و ولع با هم زندگی کردن، با هم نفس کشیدن ،با هم درد کشیدن و آخر سر هم با هم مردن. شاید آن وقت میفهمیدی که برای رسیدن به تو چگونه شبانهروزی تلاش میکنم، که چگونه این روزها از درد خمیده خمیده راه میروم، ولی باز هم با قدرت سر پا هستم و از هیچ کس و نا کسی نمی هراسم خودت میدانی منظورم کیست شاید دیگر آنوقت دیگر اینقدر راحت از کنار حرفهایم رد نمیشدی، دیگر به خاطر یک حس ترحم کور، روی زندگی خودت و خودم، اینچنین ساده قمار نمیکردی. من حتی نگاههایم هم به فرمان توست، چه برسد که بخواهم برخلاف نظرت یا عقیدهات قدمی از قدم بردارم.تفاهم ما بر سر همین بوده که تا به امروز همیشه مشورت میکردیم و کرده ایم و خواهیم کرد. و در این مورد استثناء این چهارمین بار است که اینگونه مرا در وسط این همه گرفتاری و درد جسمی و کار، میرنجانی....حیف که آسان و ارزان و بی دلیل هم میرنجانی. می میترسم آخر این قمار من و تو بازنده باشیم و دیگران برنده تو ديگر محبتت را از من دريغ نكن. نمی خواهم گدايی محبت را پيش كسانی بكنم كه مرا برای مقاصد خودشان خواسته اند و می خواهند.دلم تنها توجه و محبت تو را می خواهد و نمی خواهم هيچ ديگری به من محبت كند،حالم از لبخندهای معنی دار بهم می خورد.آن لبخندهای كثيف مرا می آزارد، زورم می گيرد كه پس سهم خود من از تمام دوست داشتنی كه نسبت به من داری پس چه می شود ؟ خودخواه نباش. دوست داشتنت را ارزانی دار كه بيشتر از هر وقت ديگری محتاجیم... بگذار با هم دنيا را فتح كنيم....
+
عصیانگر.• پویراز •.
نه بانو دستمالهای مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند... هردو به هم احتیاج داریم تو برای... من برای... ما برای...
+
عصیانگر.• پویراز •.
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی دل من شاد کنید
+
عصیانگر.• پویراز •.
|