دال...
همان که اول دلدادگی ست و آخر درد .
یکی می گفت شب که به نیمه برسد یار قامت راست می کند.آن دیگری می گفت که بانوی مهتاب شب به پیشواز عاشقان می رود تا در نیمه راه تاریک نمانند. هیچ کس اما از شکستن قامت آن دلداده در شب قد شکسته تاریک بی ماه بانو هیچ نگفت.
حالا من نشسته ام و به هرچه شکستنی در جهان است می اندیشم. به شکل ماه در قاب حوض آب و به چین پیشانی یار و به قامت دوست و به خواب پشت پلک های بیدار...
ای ی ی ی...
می دانی؟ بااین چشمهای بسته هرگز نخواهی توانست چشم انتظار آمدن کسی باشی. راستی دست هایت راهم از روی گوشهایت بردار. اینها که گفتم همه بی صدا می شکنند. مثل دل دوست.
عزيزترين هايم کمند، شايد به شمار انگشتان دست هم نرسند. اما همان کم ها، عزيزترينند برايم، عزيزترينها.
هرکدام جور خودشان را دارند، جور خاص خودشان را. و گاهی آن قدر خاص که شايد هيچ گوشه ی ديگر دنيا نشود پيدايشان کرد. بايد بشمرمشان، ببينم به تعداد انگشتان دست می رسند؟!
يکی شان تو بودی و ديگری دوستی که شايد ديگر هيچ وقت نبينمش. دوستی که درخت بود، درختی بزرگ و پر سايه. درختی که دلش قد درياست.
شب تولدش که ديشب باشد برايم فی البداهه نوشته بود: دال اول دوستی ست.
در دل گفتم: دال اول درخت هم هست.
و آخر تمامش کرده بود با خداحافظ.
به گمانم بداند خداحاقظ را دوست ندارم، هر چند در کار رفتن باشم. "تا بعد" را خوش تر دارم. "تا بعد" يعنی که اميدی هست. گيرم دل سپردن به خرده نوری باشد انتهای دالانی سرد، بی منفذ، تاريک و طولانی.
برای من اما دال اول دوست است. اول دوست داشتن. اول دل. اول دل سپردن. اول دل بريدن. به دل بريدن که برسد می شود اول دل تنگی، اول دل واپسی، اول دوری، اول درد. به درد که برسد اما، اول و آخر همان است.
دردش اما تلخ نيست، گس است. خراشش بر دل می نشيند و هر چه بر دل نشيند لاجرم از دوست رسيده است.
حالا از ميان همه ی اين دال ها، انگار تنها دل من است که جا مانده..
باقی همه جمعند: دوست داشتن و دل دادگی و دل تنگی ...
پ.ن:راستی از این به بعد توی هر پستی تو ادامه مطلبش یه آهنگ هم براتون می زارم. به یاد ماندنی ترین آهنگها که شاید پیدا کردنشون سخت باشه
یا حق!!
ادامه مطلب
ای زن غمگین!
زخمت را خوب پنهان کن
که بارانهای او آغاز شده است
و پوشش و جامه
و گوشت ترا
می درد
ای زن غمگین!
لبخندت را خوب ترسیم کن
که شیطنت کودکانه اش
به کشف غمهای تو
پرداخته است...
ای زن غمگین!
طنین خنده هایت را
مراقب باش
زیرا او نمی داند
که تو به چه اندازه تنها وبی طراوتی
و سر انجام
در گذر در هم شکستنی
و تو می دانی
که او به چه اندازه پراکنده و از هم گسستنی ست
و سر انجام
زلزله ها
از سرزمین او نمی گذرد!
ای زن غمگین!
از عشق حذر کن
و از مومیایی شدن!
و دهان بند سکوت را برکن
بی آنکه فصاحت را از دست بدهی.
و بر جای خود درنگ کن
بر فراز ریسمان کشیده
در میانه ی خواستن و ناخواستن
در سیرک متحجر زمان.
و باید که اشک تو چون عرق دلقکان باشد
رنگین
با سرچشمه ای مرموز!!!
مريضم اساسی.
مريض شدن تو تنهايی هم عالمی داره ها. قادر نيستی برای يه ليوان آب از جات پاشی و هيشکيم نباشه که فقط همون يه ليوان آب رو بده دستت. اصولا آدما موقع مريض شدن می تونن کلی خودشونو لوس کنن و دچار سوء استفاده ی روحی روانی بشن، اما از شانس ما تو اين مريضيه از اساس آپشن پرستار و مراقب و تحويل گير و اين چيزا وجود نداره که نداره. خلاصه که به قول فروغ نوازش خونم افتاده پايين حسابی.
صورتم هم که شده عين ته ديگ عدس پلو، واسه همين به ندرت خودمو تو آينه نگاه می کنم.
يکی دو روز اول نان استاپ کتاب می خوندم و فيلم و فوتبال می ديدم و کمی با تو حرف می زدم تا درده يادم بره، الان اما هيچ کدوم از اين کارارو هم نمی تونم بکنم.
الان فقط درد دارم، يه درد زياد نفس بر. تمام پيچ و مهره های داخليم دونه دونه درد می کنن!
هيشکيم يه لپ تاپ بهم هديه نداد که بشه لااقل به صورت افقی وبلاگ نوشت!!
هاها، بايد از اين قيافه ی اين روزهام عکس بگيرم و بذارم تو پروفايل اورکات! :D
بعدشم به اين نتيجه رسيدم که اگه کسی قرار بود بياد عيادتم، خوب بود به جای کمپوت و آب ميوه کارت اشتراک اينترنت مياورد!!
