تبليغاتX
پویراز

پویراز

خانه خالیست به تو می‏انديشم. می‏‏نشينم به انتظارت. گناه ديروز تطهير می‏‏شود. دل تنگم. آنقدر خلوص می‏آيد كه ديگر نيازی‏ به وضو نيست. با يادت مطهر می‏‏شوم. می‏‏نشينم گوشه‏ی‏ اتاق. لای‏ اسبابهای‏ مادربزرگ به جستجو. جانمازش را می‏‏يابم. و آن چارقد سفيد. شيشه‏ی‏ كوچك عطر پدربزرگ را از درون يادگارهايش بيرون می‏كشم. گونه‏ام را عطر‏آگين می‏‏كنم. تسبيح كهرباييش را به دست می‏‏گيرم. قدقام می‏‏بندم. می‏‏نشينم به نماز. گريه‏ای‏ مداوم. در سجده می‏‏مانم. شايد سالها. بايد بيايد؛ بايد بشنودم؛ بايد بيابمش. دستهايی سبك شانه‏ام را می‏‏‏گيرد. بلند می‏‏‏شوم.

می‏‏‏گويد: دردت را بگو...

نگاهش می‏‏‏كنم

می‏‏‏گويد:برای‏‏ اجابت آمده‏ام...

شك می‏‏‏كنم

می‏‏‏گويد: خدای‏‏ تو، خدای‏‏ من است. فرشته‏ی‏‏ مقربم...

سكوت می‏‏كنم

می‏‏‏گويد: سكوت هشداردهنده‏ترين نشانه‏ی‏‏ يأس و تك افتادگی‏‏‏ست يا نشانه‏ی‏‏ دانسته‏های‏‏ ترس خوردهی‏‏ بيان ناشده‏ات يا نشانه‏ی‏‏ يك عشق. چيزی‏‏ بخواه...

نگاهش می‏كنم. چشمهايش... باورم می‏شود.

می‏‏‏گويم: وحدانيت

می‏‏گويد: چيزی‏‏ ديگر بخواه. اين از صفاتيست كه تنها مختص اوست.

می‏گويم: تنهایی شايد تعبيری‏‏ آرامتر باشد.

می‏‏گويد: عاشقی‏‏؟

می‏گويم: شايد.

می‏‏‏گويد:عشق تنهايی‏‏ نمی‏‏‏طلبد.

می‏‏گويم: می‏‏‏گريزم به تنهايی‏‏‏اش. فارق می‏‏‏بايدم شدن. هم صفت او شايد.

می‏‏‏گويد: تنهايی‏‏ نشانه‏ی‏‏ گريز از ماندن است.

می‏‏گويم: ماندگاری‏‏ تأثر بودن است.

می‏‏‏گويد: بودن يا انديشه‏است يا تأثر.

می‏‏گويم: تمام چيزها ساخته‏ی‏‏ ذهنند. ساخته ی‏‏ تفكر. تا زمانی‏‏ كه به ‏آنها می‏‏‏انديشی‏‏ هستند. وانگاه كه رهايشان كنی‏‏ هيچ‏اند.

می‏‏گويد: تو رهايی‏‏؟

می‏‏‏گويم: من هيچم. «نه» نشانه‏ی‏‏ حضور من است. ديگر هيچ نمی‏‏خواهم.

هيچ چيزی‏‏، هيچ كسی‏‏، هيچ جايی‏‏. بايد صفتش را جابجا كند. عاشق شود.

می‏‏‏گويد: او به تو می‏‏‏انديشد.

می‏‏‏گويم: نمی‏‏‏بيندم.

می‏‏‏گويد: تو يكی‏‏ از ميلياردها نقطه‏ی‏‏ هستي‏ای‏‏.

می‏‏گويم: پس نمی‏‏‏يابدم.

می‏‏‏گويد: او بر ذاتش عاشق است. تو ذره‏ای‏‏ از ذاتی‏‏.

می‏‏‏گويم: معشوق قربانی‏‏ عشق است. عاشق لمحه‏ای‏‏ هم دريافتش نمی‏‏‏كند. نميفهمدش. می‏‏‏خواهم من را ببيند نه ذره‏ای‏‏ از ذاتش را. موجودی‏‏ مستقل.

می‏‏‏گويد: راه تو يافتن چيزی ست كه از حضورش می‏‏‏گريزی‏‏.

می‏‏‏گويم:  لايق نيستم. نمی‏‏‏توانم بيابمش.

می‏‏‏گويد: و تو....!!

می‏‏‏گويم: خودخواهی‏‏ محض.... بايد از عرش پايين بيارمش. يا زمين‏گيرش كنم يا مرا هم همچو خود بال دهد.

می‏‏‏گويد: مشركی‏‏!

می‏گويم: شايد.

می‏‏گويد: و خواهشت...؟

می‏‏گويم: رهايی‏.

می‏‏گويد: عشق نگاه توست به دستهايی‏ كه آگاهند. به چشمهايی‏ كه می‏جويند، نگاهی‏ كه گفتنی‏ ست، به آنچه گذشته است، به آنچه گذاشته‏ای‏. تو چيزی‏ را مي‏طلبی‏ كه دارايی‏. عشق صورت مجرد رهايی‏ ست. عشق آزادگی‏ ست. عشق رنج است. تنهايی‏ ست. عشق شكل توصيف نشده‏ی‏ خداوند است. مهربانی‏ همراه با درد است. درونی‏ست. هرآنچه بلاواسطه ادراك شود انديشه است. عشق انديشه‏ای‏ ست. خدا انديشه‏ای‏ ديگر. خدا عشق است و تو بايد احساسش كنی‏.

می‏‏گويم: وقتی‏ از احساس می‏‏گوييم هميشه تضاد می‏‏آيد. رنج و شادمانی‏، گريز و ماندگاری‏، عشق و نفرت. دل دلايلی‏ دارد كه عقل از آن بی‏‏خبر است. اين چندگانگی‏ در من است.نمی‏توانم بمانم. چگونه چيزی‏ را دريابم كه با تمام وجود طالبم اما ماندگاری‏ در تركش به تمامی‏ ست.او كجاست ؟ چرا تنها به رنجم می‏انديشد؟

می‏گويد: در كلمه ی‏ رنج ابهامی‏ ست. كلمه‏ای‏ كه ممكن است به معنی‏ كيفيت رنجناك يك احساس باشد يا به معنی‏ خود آن احساس كه دارای‏ اين كيفيت است.

می‏گويم: تو مغلطه می‏‏كنی‏. كاش او عشق را درك می‏كرد. وقتی‏ كه می‏گوييم چيزی‏ ادراك شود، چيزی‏ فراتر از روی‏ دادن آن حادثه می‏‏خواهيم. چيزی‏ فراتر از اين آرزو كه: كاش عاشق بود، كاش مادرش می‏مرد، كاش برادرش می‏‏مرد، كاش روی‏ زمين آنی‏ كه بيشتر می‏‏پرستيدش می‏مرد، آنكه لمسش كرده بود،آنكه به تمامی‏ بنده بود، آنی‏ كه از آن او بود، آنی‏ كه دير يافته بود و زود گريخته، آنی‏ كه تمام كاينات بواسطه‏ی‏ او مهيا شده بود، آنی‏ كه منشا تفكرش بود. چگونه می‏‏ماند در اين بی‏‏كسی‏؟

می‏‏گويد: او بی‏‏نياز است. لاشريك است. تو دردی‏. دردی‏ دلنشين اما عذاب‏آور، تو مشركی‏. او اما خود عشق است. همان ادراك عشق.

فرشته سرش را گذاشت روی شانه‏هايم. كسی فراخواندش. آنقدر فرياد كشيدم تا چيزی‏ از خارج، وارد اين بی‏‏زمانی‏ شد. جيغی‏ يا شايد زنگ در، شايد هم گناه مشرك شدن. بازگشتم به زمان. درون خالی‏ اتاق. تمام سرشانه‏هايم بواسطه‏ی‏ گريه‏ی‏ فرشته خيس بود و تمام صورتم بواسطه‏ی‏ گريه‏ی‏ خودم. دو تار موی‏ سياه روی‏ چارقد سفيد مانده بود. دو تار مو به تيرگی‏ شبق. موهايش را گذاشتم لای‏ قرآن كوچكت. و هنوز پس ازاین همه مدت، خيسی‏ سرشانه‏هايم را احساس می‏‏كنم. اما ديگر هيچ مقربی‏ به ديدارم نمی‏‏آيد. تنها شده‏ام. بی‏‏كس و رها. انگار به واسطه ی‏ ايمانم گناهكار می‏‏داندم. همچنان كه تو به واسطه ی‏ عشقم گناهکارم میدانی...

 


ادامه مطلب

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

تغییر استراتژی در پویراز
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384



پيوندها

نامه های سیاه
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست