تبليغاتX
پویراز

پویراز

تو كه آمدی، برگهايی كه گونه‎هايشان زرد بود و حالشان زار اما دلشان آتشين، به خود می‎پيچيدند، به اجباربه رفتنشان  می‎انديشيدند. يكی از آنها ديوانه‎وار به سوی آسمان آبی     می‎رفت، سركش و شوريده. فكر كردم چيزی عوض شده. شايد يك نيروی عظيم معجزه‎گر خودجوش، به انجام خود نزديك شده بود. مثل آنوقت كه خورشيد خاموش می‎شود.سبد حصيری روی راه پله‎های پشت‎بام، پيكرهای سفيد اما گچی و بيروح تخم كوچك كبوترها را تنگ در آغوش كشيده بود. منتظر بود تا كبوترهای كوچك بعد از پرواز پرهيجان آسيب‎پذير نخستين، به مامن تن او بازگردند. كاه‎گل يكی از پله‎ها ريخته بود.

 “او” توی گلدان جام مانند سفالی، يك نهال خشك كاشته بود. نهالی پر از انگشتهای باريك و بلند كه به تكدی تن بهار، مات مانده بود. ندانستم كه خشكسالی بابت برودت دستها بود يا قراری كه تا هميشه برای خشك ماندن گذاشته بود. شايد هم بهار بی‎اعتنا به اعتقاد نهال خشك، نوك انگشتانش را می‎بوسيد و توی بستر نسيم همخوابه‎اش ميشد تا دلش را تازه كند. دو تا قفس چوبی آبی‎رنگ برای دل‎مردگی نهال گريه می‎كردند و صدای شيونشان افكارم را بهم می‎ريخت.

 تو كه آمدی“او”رفته بود، پس چرا همچون سابق كنار هم بوديم؟ بايد چيزی تغيير كرده باشد. زمين سنگين شده بود، می‎انديشيد حجمی را كه به درونش پذيرفته ممكن است به سقوطش منجر شود.

 تفنگ شكاری‎ات می‎خواهد كلامی بگويد. می‎گذارمش كنارم. او هيچوقت مهربان نبود. مثل آنروز سحر، گرگ و ميش هوا، با گلوله سربی‎اش گنجشكی را شكار می‎كند، باد ناله می‎كند، بايد كاری كرد. او هم زخمی شده، خونش را ببين. باران می‎بارد. بال گنجشك كنده شده، پرنده درد می‎كشد، چشمهايش خيره می‎ماند به چشمهايم. نگاهش توی درونم پخش می‎شود، رنگ نگاهمان يكی می‎شود. با تمام اينها نمی‎دانم بايد بكشمت يا بگذارم همچنان ضجر بكشی. تو گريه می‎كنی، چهارزانو نشسته‎ايم بالای سرش.  برگ پائيزی از خداوندگارش كه می‎كَنَد می‎رود به سمت خورشيد. رقص‎كنان می‎چرخد و اوج می‎گيرد. زوزه باد همراهيش می‎كند، آهوان پوستهايشان را می‎كشند روی كنده‎های خالی درختهای شكسته‎ی جنگل و دف می‎زنند. ستاره می‎بارد. اثير حال‎و‎هوايی دارد. خدا خليفه می‎شود و تلقين می‎دهد. امشب همه را می‎پذيرد.برگ درخت سپيدار كنار قفس، گنجشك آشنا را كه می‎بيند به خود مي‎آيد.

  عروج به تنهايی آن هنگام كه عشقی را وانهاده‎ای، فرافكنی‎ست از درونی خودخواه، كه از زخمهايش می‎گريزد. تو رنجوری. بودن را همراه آغاز كردن وتنها گريختن؟! رنج، مكاشفه‎ای‎ست به هزاران راه، هزاران رود،‌ هزاران درخت،‌ هزاران باد.خودش را انداخته است روی گنجشك و در گوشش زمزمه‎ای می‎سرايد. ملايم، مثل خش‎خش شبانه‎اش در سكوت ظلمت. مثل نوازش خدا، كه حتی آرامش خاطره‎اش، مجنونش می‎كند. برای او می‎خواند.من ديدم كه گنجشك پرواز كرد. تو هيچوقت باورم نكردی.

 رفته بودی، من به آغوش كشيدمت. بالا بردمت. گذاشتمت توی آن قفس آبی، جای هميشگی گنجشك. تو در قفس را باز كردی. برايش دانه ريختی، آبش دادی. انگشت سبابه‎ات را نوازش‎آميز روی قلبش كشيدی، قهميدی كه به چيزی می‎انديشد. به گمان تو طلبت می‎كرد. مسخ شدی، می‎خواستی در آستانه ی تندر و باد، ميان بر گهای غريب بی‎كسی، تو و گنجشك كه رفتيد، “او” برفها را ببيند. سرد شود، به بودنش ايمان بياورد، بفهمد كه زنده است، وانگاه سبزی از منفذهای پوستش فوران كند، شايد لحظه‏ای دريابد كه چيزی بود، كه‎انگار‎ديگر نيست. پس بی‎آنكه بداندت دلتنگت شود، و به ياد تو بهار را به سرزمينشان فراخواند، تمام نشانه‎ها مهيا شوند، بنشيند كنار سپيدار بلند، به ادراك رفتن دردناكت ساعتها بگريد، تو نيستي اما آرامش بازيافته‎اش را‎از چشمهای رباينده و از گرمی سرانگشتان نافذش، كه می‎سايدشان به ريشه درمی‎يابي. و تو در نوك تازه‎ترين ساقه‎ها در شهوت بودن می‎شكفی، تنت مورمور می‏شود، هستی می‎يابی، جوانه می‎زنی، هرچند می‎دانی كه او فقط يكبار ريشه را لمس می‎كند و بعد به خاك می‎سپاردش. نويد ديدنش حسرت رفتنت را‎ارمغان می‎داد. عشق را مشروط نتوان كردن حتی به اذن يك ديدار.

 به خودت كه آمدی گنجشك رفته بود، تو هيچ چيز درنيافتي.تفنگ نشانه رفته گنجشك را شكار كرد. وقتی چشمهايش را ديدی، گريستی. شايد چون او آن گنجشك نبود، يا شايد، او درست همان گنجشك بود.

                          تو كه آمدی، فكر كردم چيزی عوض شده!!

 


ادامه مطلب

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

تغییر استراتژی در پویراز
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384



پيوندها

نامه های سیاه
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست