|
تو كه آمدی، برگهايی كه گونههايشان زرد بود و حالشان زار اما دلشان آتشين، به خود میپيچيدند، به اجباربه رفتنشان میانديشيدند. يكی از آنها ديوانهوار به سوی آسمان آبی میرفت، سركش و شوريده. فكر كردم چيزی عوض شده. شايد يك نيروی عظيم معجزهگر خودجوش، به انجام خود نزديك شده بود. مثل آنوقت كه خورشيد خاموش میشود.سبد حصيری روی راه پلههای پشتبام، پيكرهای سفيد اما گچی و بيروح تخم كوچك كبوترها را تنگ در آغوش كشيده بود. منتظر بود تا كبوترهای كوچك بعد از پرواز پرهيجان آسيبپذير نخستين، به مامن تن او بازگردند. كاهگل يكی از پلهها ريخته بود. “او” توی گلدان جام مانند سفالی، يك نهال خشك كاشته بود. نهالی پر از انگشتهای باريك و بلند كه به تكدی تن بهار، مات مانده بود. ندانستم كه خشكسالی بابت برودت دستها بود يا قراری كه تا هميشه برای خشك ماندن گذاشته بود. شايد هم بهار بیاعتنا به اعتقاد نهال خشك، نوك انگشتانش را میبوسيد و توی بستر نسيم همخوابهاش ميشد تا دلش را تازه كند. دو تا قفس چوبی آبیرنگ برای دلمردگی نهال گريه میكردند و صدای شيونشان افكارم را بهم میريخت. تفنگ شكاریات میخواهد كلامی بگويد. میگذارمش كنارم. او هيچوقت مهربان نبود. مثل آنروز سحر، گرگ و ميش هوا، با گلوله سربیاش گنجشكی را شكار میكند، باد ناله میكند، بايد كاری كرد. او هم زخمی شده، خونش را ببين. باران میبارد. بال گنجشك كنده شده، پرنده درد میكشد، چشمهايش خيره میماند به چشمهايم. نگاهش توی درونم پخش میشود، رنگ نگاهمان يكی میشود. با تمام اينها نمیدانم بايد بكشمت يا بگذارم همچنان ضجر بكشی. تو گريه میكنی، چهارزانو نشستهايم بالای سرش. برگ پائيزی از خداوندگارش كه میكَنَد میرود به سمت خورشيد. رقصكنان میچرخد و اوج میگيرد. زوزه باد همراهيش میكند، آهوان پوستهايشان را میكشند روی كندههای خالی درختهای شكستهی جنگل و دف میزنند. ستاره میبارد. اثير حالوهوايی دارد. خدا خليفه میشود و تلقين میدهد. امشب همه را میپذيرد.برگ درخت سپيدار كنار قفس، گنجشك آشنا را كه میبيند به خود ميآيد. عروج به تنهايی آن هنگام كه عشقی را وانهادهای، فرافكنیست از درونی خودخواه، كه از زخمهايش میگريزد. تو رنجوری. بودن را همراه آغاز كردن وتنها گريختن؟! رنج، مكاشفهایست به هزاران راه، هزاران رود، هزاران درخت، هزاران باد.خودش را انداخته است روی گنجشك و در گوشش زمزمهای میسرايد. ملايم، مثل خشخش شبانهاش در سكوت ظلمت. مثل نوازش خدا، كه حتی آرامش خاطرهاش، مجنونش میكند. برای او میخواند.من ديدم كه گنجشك پرواز كرد. تو هيچوقت باورم نكردی. تو كه آمدی، فكر كردم چيزی عوض شده!!
+
عصیانگر.• پویراز •.
|