|
كوير فراخ است و آسمان فراختر. و در آن عظمت آدمی فرار. در اينجا هر آنچه هست حقيقتی ست. اينجا: گل انسان را از ماسههای دشت كه میآفرينی، استحاله میيابد و اوج ميگيرد و عروج میكند. تنديسی از پریای دريايی می آفرينی، بالههايش را زنجير میكن تا شايد بماند اما سرابی در جا او را در خود فرو میبرد. پری در آن دريا با موهای بارانی سر از آب بيرون میكشد، لبخندی میزند و فرو میرود. تازه عشق آغاز میشود. در اين ديوانهجا ، اشيا سخن میگويند. طبيعت گوياتر از آنها.در لمحات خلقت شايد جسم است كه روح میشود ، و جانبخشی از شی به روح است. عاقل كه میشوم تا برايتان چيزی بنگارم همه چيز میرود. ديوانه كه میشوم آنقدر گفتنی دارم اما... .
+
عصیانگر.• پویراز •.
وسط سینه من نوشته بین الحرمین نصف قلبم یا ابولفضل نصف دیگه یا حسین...
+
عصیانگر.• پویراز •.
|