|
توي راه كه ميآمدم ماه را ديدم باز با شكلي متفاوت از هر شب، حتي با شبهاي ماههاي پيش. عجيب است تنها چيزي ست كه در تمام شبهاي زندگيم شكلي تازه و متفاوت مييابد اما آزارم نميدهد. چيزي دارد مثل يك جوهره شايد، كه هميشه ثابت است، اما صورتي كه هر روز عوض ميشودــ هزاران سال هزاران سال ــ تازه اگر زمان را با همان مفهوم قراردادياش نگاه كنيم. امشب اما شكل دلقكي را دارد كه بر زده توي چشمهايم. با دهاني كوچك كه سربالاست اما ميگريد. مثل دلقك هاينريش بويل، يا تمام دلقكها. متفاوت به دليل لبهاي كوچكش و به دليل من. همان چيز هميشگي، نگاه من، دلقك خودم!! طول كوچه را كه ميآمدم، همينطور نگاهش ميكردم. بابت آشنايي. مثل قضيه روباه. خانه كه رسيدم لباسهايم را عوض كردم، پتويي برداشتم، رفتم پشتبام. هوس كرده بودم تا صبح كنارش باشم مثل آنشب .........و چه چيزها كه نيافتم از آن بودن. نگاهش نگاهش كردم… نگاهش كردم…نگاهش كردم..... - چيزي بگو… سكوت بود..... دردش همان درد دلقك هاينريش بويل بود. مهرباني. آنهم براي كسي كه حضور نداشت يا شايد جايي ديگر سلوك ميكرد. شده بود يك درد نشسته بود توي قلب دلقكـماه. همان درد هميشگي كه تازه است به هر نحوش. هرچند ماه، تن كه ندارد اما درست كه چشمهايش را ببيني، نگاهش ضربان دارد. قلبش توي چشمهايش است. همانطوريكه پاهايشـ مايه حركتشـ توي سرش. ميگفت تنهاست ديگر نميخواست به خاطر هيچ چيز ايثار كند. دلش لك زده بود كه شبها را بخوابد. ميخواست بيهيچ مسئوليتي درازشود. فكرش را وابدهد. تمام وجودش بشود“ او ”. خودش را كه نميديد خوابش را ببيند. شده بود يك درد. همان درد آشناي مهرباني. ميگفت تمام اين شبها را تنها براي او بيدار مانده. فكرش را بكن. ميليونها سال بيخوابي. چون هميشه جايي از دنيا شب است. از زماني كه اين حس گنگ را در خود يافته بود، چيزها اندكي از آن شور و ارزش گذشتهها را بازيافته بودند. ميگفت براي هيچ. غلو ميكرد شايد. هيچ هيچ كه نه، تمام آن شبها هر ثانيهاش آنقدر شگفتانگيز بود كه حضور لحظههاشان با وجودش تنيده شده بود. اصلاً همانها بود كه او را كرده بود ماه. به اينجا كه رسيد فكر كردم اويش شايد بهانهاي بيش نبوده. فكرم را خواند. فكر تمام آدمها را ميخواند. در تمام اين مليارد سالها، فكر ملياردها آدم را خوانده بود. با درد همهاشان آشنا بود. سخت است شايد اينگونه حضوري. بگذريم اما... دلم گرفت از نگاهش، پس از دلتنگياش. گفت ميخواسته هر دو برسند به يك كمال. به يك اوج. هر رنجي را بفهمند، تجربه كنند، شكنجه را، ديدار را، انتظار را، گريه را، كودكي را، مرگ را، زايش را، … به دوگانگيشان فكر نميكرد. هر چه بود واحد بود توي ذهنش. غافل از آنگه تمام آن مدت اويي كه حضور داشته تنها يك “ تن ” بوده، تنها يك تن !! “ جسم ”. و اين بسيار آزارش ميداد. مليونها سال چيزي همراهت باشد كه فكر كني “ آن هم منم” يا “ من هم اويم” اما فقط چه ميدانم يك پوست موز باشد شايد. حتي نه خود موز. با موز ميشود آشنا شد، دوستش داشت، طوري كه حتي فكر خوردنش هم به سرت نزند. اما با پوستش نميشود. يك وجهه ديگري دارد. هيچ چيز درونش نيست. ماه چشمهايش پر از اشك شده بود. و من كاملاً ظالمانه به اين فكر بودم كه چرا تازگيها هر كس كنارم ميآيد به نوعي بكارتش را از دست داده. ديگر تنها من نيستم كه كشفش ميكنم. براي من نيست كه مفهوم مييابد. تمام اين لحظات را به نوعي دارد تكرار ميكند. و به خاطر همين است كه آن لحظات يگانه رسيدن به يك زايش تازه از دست ميرود. آن معناي تازهاي كه از يك اسم مييابي. يا بالعكس. كلمات براي تو نيستند كه جاري ميشوند براي “ خود” است و براي آن خاطرههايي كه پشت سرت قرار دارد و دردآور شايد اما تو از تماميشان بيخبري، باعث لحظات ناب غمگينانهايست كه اين ماه را در خودش فرو ميبرد و آن انسان را، و تو در هيچ جايش قرار نداري. چيزي در تمام لحظات مخفيست تا نگذارد به آن حد اعلاي خلوص برسي. ماه آنشب تنها بود با يك ستاره. ستاره توي مشتهايش بود. بعد از مدتي سكوت مشتش را باز كرد، ستاره از آن بالا افتاد روي زمين قل خورد و رفت رسيد به جنوب. شايد ته اقيانوس. آخرين چيزش را دور انداخت. چيزي كه شايد گرهاش ميداد به زمان، به زندگي. به عشقش يا خاطرات. باز هم مثل دلقك هاينريش بويل كه آخرين سكهاش را از پنجره آپارتمان طبقه 10 ول كرد توي تاريكي و گيتارش را برداشت تا برود روي يك پل، بنوازد براي بدست آوردن چيزي تازه، اگر بيابد !!
+
عصیانگر.• پویراز •.
|