|
دخترك قشنگی هست به اسم شهرزاد. شهرزاد قصههای هزارويك شب شايد. از او به حقيقت نزديكتر، اما. و قصهای هست برای شهرزاد، انگار لحظهای را ثابت نگه داری و آنرا با خود به آينده بكشانی. داستانت، از گفتن تو نيست نازنين. از احساسات نيرومندیست كه نمیتوان در عناصر عينی خلاصهاش كرد. و اينجاست كه میفهمی چيزها را خيلی خوب میشناسی، آدمها را خيلی كم. قصه اما از يك فكر منشاء میگيرد. فكر دختركی تنها كه میبايست منشاء حضوری می گشت و تفكری، كه شد: “ شهرزاد” يك كلمه. در اين كلمه خوش، اما. در ابتدا يك سلول و با اراده او ۲ و بعد ۴، ۱۶، ۶۴، ۴۰۹۶، ۱۶۷۷۲۱۶، دستها، قلب، مغز، دخترك به تمام آنها از روح خود دميد، پس از روح خدا. و حالا ديگر مهربانی شهرزاد را هم احساس میكرد. تمام حضورو قلبش را، گريههايش و لبخندهايش. ثانيهها و لحظههايی را كه نمیتوان جمع كرد، بايد آنها را به حال خود گذاشت. دخترك اما از همه چيز برای شهرزاد گفته بود. زندگی درهم و برهم. درونی دردمند، حسهايی عجيب برای همه و برای خود. قبل از بودن شهرزاد، در خيابان كه میرفت، يكروز احساسی عجيب نسبت به چهرهاش پيدا كرده بود. كاملاً غريبه و نفرتانگيز. چند روزی چهرهاش در آينه برايش غريب بود. دلش میخواست صورتش را محكم به ستونهای خيابان بكوبد و يا اتوبوسی كه رد میشد از روی صورتش بگذرد. گاه چيزی خارج از او به اطراف مینگريست. يا چشمهايش از روحش خارج شده بود يا روح از چشمهايش. و اين اقرار وحشتناك كه دلش برای شيطان میسوزد، چون در جايی خوانده بود كه: “ چنين است حكايت شيطان كه مرتكب گناه شد و خداوند او را از درگاهش راند تا : … هر كه به وسوسههايش تن داد، پنجاه سال از سرگردانی او كاسته شود و هر كه اغوايش نشد، هزار سال به سرگرداني او اضافه شود.” اين شيطان نازنين… و شهرزاد تمام اينها را خيلی خوب میفهميد. میدانست كه شيطان چون محبت به آن بزرگی را از دست داده بسيار غمگين است. و مطمئن بود كه گاهگداری دلش خيلی میگيرد و ساعتها تنها گريه میكند. بر بیكسی خودش شايد. و بابت دلتنگی برای خدا. حالا كه شهرزاد هست، دخترك فكر میكرد آيا تا بحال چيزی را آنقدر خواسته است كه تحملش را نياورد؟ زمان میگذشت. و آن لحظه ی زايش و فريادهايی كه برای درد تنهايی مجدد كشيده میشود ـ آن مراسمی كه تمام مادرها بعد از رانده شدن زوج مقدس از بهشت و كلمه هابيل در حوا برای جاودانه كردن مخلوق در خالق بجا میآورند ـ فرياد برای شوری كه حتماً القا كردنیست. والا كسی برای سمفونی بتهوون نمیگريست، والا كسی برای ديگری ساز نمیزد، والا معلمی در كلاسهای تاريك درس نمیداد، والا دختركی برای گنجشكها نمیگريست، والا شهرزاد مجبور میشد از حضورش در وجود ديگری چشم بپوشد. پس تو و آن دخترك يكی شديد. تو جایی آمده بودی كه میتوانستی راه بروی برای فرار، دندان در آوردی تا چيزها را گاز بگيری، غير از دخترك، آدمهايی را ديدی تا بعدها دوستشان داشته باشی، و اين ديگر خارج از توان تحمل بود. دخترك اما ساكت در گوشهای مینشست و برای عروسكهای شهرزاد لباس میدوخت و اين آشنای خود را میپرستيد، میترسيد اگر شهرزاد بداند كه چقدر مشتاق اوست، هر لحظه مرز معنوی نازكی دور خود ايجاد كند. اين دغدغه شگفتانگيز. شهرزاد او را به خيلی چيزها مربوط میكرد. به عروسكهايش، مادرش، طغيانش، به تنهايياش، آرمانش، به عشق، آينده و به خدايش. تمام اينها حضورشان در شهرزاد بود. و او تنها. خداوندگاری شامل يك مخلوق. مخلوقی از هر چه هست عميقتر. و فريادی كه … چه بايد كرد؟ او شده بود شهرزاد، يك رنج، و آن افسردگي. گاه فكر میكرد شايد بايد آرزو كند كه جای داغها و زخمهای خوفانگيز را بر تن و قلب ديگران از نزديك ببيند تا بداند كه چرا و چه را بايد بنوازد. شايد بايد از نزديك زوزه شلاق را در جستجوي يك كلمه، يك اسم بشنود و بعد گزش استخوانسوز آن را بر سرتاسر سلسله اعصابش لمس كند و مغز داغشدهاش نتواند حتي نت اول سونات مهتاب يا تصوير كمرنگ لبخند دختركی را به ياد بياورد. آنوقت شايد بداند كه چه بايد كرد. گاه دلش میخواست گريه كند، اما چه فايده، گريه تنها درمان رنجهای كوچك است، همانگونه كه خنده طپش شاديهای كوچك. و وجودی كه از رنجهای بزرگ خالی شده باشد، با سالها گريه هم پر نخواهد شد. میخواست برای يك لحظه هم كه شده تمام احساساتش را به خودش هديه كند. و آنگاه عميقاً درك كند كه انداختن يك تكه يخ در ليوان، داشتن يك كتاب خوب كوچك، يك فنجان قهوه، آتش زدن سيگاری در پشت شيشهای بخار گرفته، جا دادن يك نت “بمل” به دلخواه در وسط يك قطعه، بالا گرفتن صورت در يك بارش تند باران، نشستن در قهوهخانه ای كوچك و گوش دادن به قلقل قليانها ، و غوطه خوردن در يك فكر يا يك ياد كوچك و زيبا در ميان مبتذلترين مهمانیها چه شكوهی دارد. همين و خيلی چيزهای ديگر... شهرزاد كوچك داشت دردها را حس ميكرد. برای پرندهها شعر میگفت. وقتی پسربچهای گنجشك را با تيركمان میزد، شهرزاد مینشست و برای گنجشكها گريه میكرد. هم برای اويی كه مرده بود، و هم برای آنها كه مانده بودند. دخترك گاه میخواست فرار كند، نه الزاماً به معنای بستن ساك و خريدن بليط. يك فرار درونی يك گريز به ناكجاآباد، و به آنسوی حضور واقعی. به جايی كه هيچ چيز نباشد. هيچكس نباشد. هيچ صدايی. هيچ سكوتی. هيچ هيچ هيچ. آنوقت ببيند كه چه هست. چه میخواهد باشد. از كجا بايد ادامه بدهد. از كجا بايد شروع كند. برسد به يك ايثار، ايثاری با دلايل ديونی درونی نه با واسطهای خارجی. برسد به يك مهربانی و برسد به آنجايی كه همه چيز در وجودش استحاله میشود، حتی آن موجودی كه دوستش، يار همراه كودكيش را شكنجه داده بود، به او تجاوز كرده بود و بعد حكم اعدام. تمام مفاهيم كثيف و حتی اين شهرزاد پاك نازنين. آنگاه با دستهايش همه چيز را مسح بكشد و همه چيز مفهومی تازه بيابد. شهرزاد اما بیامان به همه چيز عادت ميیكرد. به مادربزرگ، پدربزرگ، و بابا. به سنی رسيده بود كه با ناميدن چيزها، آنها را میآفريد. توپ را آفريد، تيله را، عروسك را، قاصدك را، مهربانی را و محبت را. مادربزرگ و بابا را هم آفريد. و شروع كرد دخترك را كه نمیدانست چگونه بوجود آمده ـ هرچند كه شهرزاد خالقش نبودـ دوست داشتن. خيلي زياد اما بااحتياط... پن:احساس کردم الان این متن رو بخونی برات خوب باشه هرچند می دونم قبلاْ خوندیش....... پن:شهرزاد خودباش نه بازیچه دیگران...
+
عصیانگر.• پویراز •.
|