|
شاید روزی دلتنگ شوی با غریبه ها در شهری غریبه که قدم میزنی. از اولین رمانی که خواندی اولین کسی که عاشقش شدی از جیره روزانه دردهایت حتی از تنهایی شاید پر شود چشمانت اما به روی غریبه های آن شهر غریبه هم نیاوری تنهاییت را دلتنگیت را از این زندگی آخرین کسی که از او گذشتی حروف بی صدا انتخاب میکنی پاک کن تنهایی چشمانت را و زمزمه کن به دیوارها اسمم را لبخندهایم را به یاد داری؟! من که هستم و کجایم؟! پاک کن تنهایی چشمانت را و زمزمه کن به دیوارها اسمم را من هم برایت میخوام «عسل بانو هنوزم پیش مایی...!»
+
عصیانگر.• پویراز •.
|