|
زمستان مرد... مثل همه ی زمستانها-این زمستان هم-خیلی ساده و بی تکلف مرد...و اشک فردای برفهای آب شده را-به خاطر شیون مرگ اجتناب ناپذیرش-به فرمان زمان به فردای زمان...یعنی...به شگفتی بهار سپرد...
و من برای پیدا کردن گوری بی نام ونشان زمستان بودم که همین امروز در نخستین روز تولد بهار سراغ طبیعی ترین طبیعت ها،مزارترین مزارها،گهواره ترین گهواره ها...نه!اینها نشد هیچ نشد سراغ همه چیز ترین همه چیز ها،یعنی «زمان»را گرفتم...زمستان در کمال بدبختی در اغوش ترحم ناپذیر «زمان» خفته بودو آنطور که از زبان «زمان»شنیدم قبل از مرگ حتی یک کلام به عنوان وصیت نگفته بود...
دلم به حال زمستان سوخت... اگر قبل از پاییز میمرد...میتوانستم با مشتی برگ خزان زده،جسد بی پناهش را بپوشانم. دریغا درآمدنها و رفتنهای کاروانسرای زیست،برگهای بهاری را با جسدها،کفن ها،و تابوتها کاری نیست...بهار فصل تجلی بی گناهی گناهکاران فصل پذیرائی از پشیمانی توبه های دروغ توبه کاران است...بهار زیباست،بهار خداست،بهار تجلی دهنده ی عظمت خداست،یعنی بستر استراحت خزان زدگیهای دوران انسانی انسان است.
زمستان مرد... و زمان که وسیع ترین و بلافصل ترین پناهگاه همه ی پدیده هاب تو-پدیده های جوان است-از شدت شعف تولد بهار حتی فراموش کرد بر سنگ مزار زمستان- بر سنگ مزاری که نداشت-چند کلامی بنویسد... بنویسد که: این که مردچه بود؟! چه قدر بود؟! و چرا بود؟! و من به همین خاطر بود که دلم به حال زمستان سوخت،به خاطر همین بود که در یک لحظه ی ناتمام تاثری زائیده از زمستانهای عمر این زندگانی فانی،لب خنده های نشکفته ی قلبم را به دامن مشتی سرشک ریختم با چند قطره خون از دریای خونی که در تک قلب تک افتاده ام طپشهای قلبم را چون بلمهای طوفانزده ببازی گرفته بود،با چند چند قطره خون از این دریای ناراحت چند کلامی به جای زمستان-برای زمستان-بر سنگ مزاری که زمستان نداشت نوشتم... فصل تیره بختی خوابیده است، که بر هر دانه از بذر موجودیتی که در قاموس طبیعت به «برف»معروف است تار سرسام آفرین شبهای سرد هزاران قلب بی پناه،تابیده است... آه ای بوسه های نگران عشقهای نیمه شب پنهانی...زمستان است اینجا خوابیده... و زمستان است،بالاخره،پایان بهار هر زندگانی در انتظار چه هستید؟! چرا می ترسید از زندگی؟!زبان بازماندگان را آموختن زندگی کنید...علی رغم تهدید زمستانها و از بهار،آنچنان که شایسته انسانهای بهار آفرین است پذیرائی کنید... «کارو»
سال نوی همگی مبارک برای همه آرزوی عشق و موفقیت دارم شما هم اگه منو قابل میدونین برام فقط و فقط بانوی مهتابم رو آرزو کنین... یا حق!!
+
عصیانگر.• پویراز •.
تولدت مبارک... دلم ميخواست با اين همه فاصله اي که بين ما کشيدند از من تا تو برات شمع روشن همه اينها يک آرزو است که اميدوارم يه روز بتوانم عمليشون کنم. عزيزم باز هم ميگم تولدت مبارک
+
عصیانگر.• پویراز •.
|