تبليغاتX
پویراز

پویراز

اشک‌هايش بی‌صدا می‌ريزند. با پشت دست هر چند لحظه رد اشک‌ها را از صورتش پاک می‌کند. موهای هميشه پر پيچ و تابش صاف و لخت، غمگين شده‌اند. چشم‌هايش از گريه قرمز شده‌اند، صدايش می‌لرزد، دست‌هايش می‌لرزند. نشسته روی صندلی زانوهايش جفت است، پاهايش کمی دور از هم. نه که خبری باشد، نه که کسی چيزی گفته باشد. داشت از شيشه بيرون را نگاه می‌کرد يک لحظه گريه‌اش گرفت. کسی هم نيست که هق‌هق‌هايش را از او پنهان کرده باشد ولی ساکت گريه می‌کند. شايد هم چون کسی نيست سرش را بگذارد روی شانه‌اش راحت اشک بريزد.

 

پ.ن:دگر از دست هيچ‏کس کاری ساخته نيست حال هرچه می‏خواهدسوت بزند...قطاری که از خط خارج شده باشد تکليفش روشن است...!

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin


 

جبرئيل کلافه می‌شود: «جمع کن بساطت را. تو هنوز نمی‌دانی شش بش مهره را فراری می‌دهد. از تو هر چه دربيايد نراد در نمی‌آيد. يادش به‌خير ابليس حريف قدری بود. چقدر رجزخوانی می‌کرديم. يک شکم سير متلک بارش می‌کردم وقتی می‌باخت. خودم که نمی‌باختم، بالاخره ملک مقرب بودم. حالا مانده‌ايم دست شيپورزن گروه سرود مدرسه. عجب دور و زمانه‌ای شده است. عزرائيل هم اين اواخر پيدايش نمی‌شود بنشينيم دو کلمه حرف حساب از قديم‌ها بزنيم... تو که هنوز اينجايی!»

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


 وقتی از خواب بيدار می‌شوم٬ او مثل هميشه وارد ساحل می‌شود. صبحانه را پشت پنجره می‌خورم. کاغذهايم را پشت پنجره جمع می‌کنم و در تمام مدت به او چشم می‌دوزم.

انگار به دنبال چيزی می‌گردد يا در انتظار کسی می‌ايستد. در طول ساحل قدم می‌زند و هراز گاهی سنگی به سمت دريا می‌اندازد. بعد از چند ساعت بالا را نگاه می‌کند. به من که پشت پنجره٬ در ساختمان بالای تپه نشسته‌ام و گاهی چيزی می‌نويسم. من چشم از او برنمی‌دارم٬ ولی وانمود می‌کنم که دريا را تماشا می‌کنم.

و بعد٬ او با حالتی غمگين و چهره‌ای شکست‌ خورده ساحل را ترک ميکند. من به او عادت کرده‌ام٬ و از بودنش لذت می‌برم. از اين که می‌بينم در تنهايی با کسی مشترک هستم٬ می‌توانم آن را تحمل کنم.

يک روز من زودتر از او پا به ساحل گذاشتم تا او را از نزديک ببينم و در مورد تنهايی مشترکمان با او صحبت کنم٬ ولی او نيامد... در طول ساحل قدم زدم و هراز گاهی سنگی به سمت دريا انداختم٬ ولی او باز هم نيامد... بعد از چند ساعت بالا را نگاه کردم. به مردی که پشت پنجره٬ در ساختمان بالای تپه نشسته‌ است و گاهی چيزی می‌نويسد. او چشم از من برنداشت ولی وانمود کرد که دريا را تماشا می‌کند.

و بعد٬ با حالتی غمگين و چهره‌ای شکست‌ خورده ساحل را ترک کردم!

از اين که می‌بينم در تنهايی هم با کسی مشترک نيستم٬ ناراحتم.

پ.ن:با کمال تأسف اعلام می‌گردد اين وبلاگ به علت کاهش تعداد خواننده، افت محتوايی و پاره‌ای مسايل متفرقه تا اطلاع ثانويه مصرانه و لجوجانه به فعاليت خود ادامه خواهد داد.

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin


دن‌کيشوت خسته شده است. نيزه و زره‌اش را در بازار فروخته است و خود را از دست خدمتکار خلاص کرده است. هر روز دفترش را برمی‌دارد و در صفحه‌ای از آن طرحی از آسياب بادی می‌کشد، بعد ساعت‌ها زل می‌زند به طرح. آفتاب که غروب کرد صفحه را پاره می‌کند و می‌رود که بخوابد. «فردا يکی بهتر می‌کشم، آنقدر که ارزش داشته باشد بسويش بتازم و نابودش کنم.»

 

پ.ن:فقط يک‌بار خوشحال بودم، روزی که زير يک چتر ايستاده بودم.
آنتوان چخوف

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin


سينی قيافه‌ی قديمی داشت، دورش دندانه‌های قوسی، از آن سينی‌‌ها که يک موقع مسی بودند، اين يکی مسی نبود. داخلش کاسه کاسه غذا را چيده بودند. کمی از اين، کمی از آن. يک بشقاب کوچک و وسط همه‌ی اين‌ها ليوان. هر کاسه واحدی از زمان بود، فرصتی برای حرف‌زدن و شنيدن، که شب بگذرد و گذشت. بعد از کاسه‌ها چای که باز بگويد و بگويی و خوشی.

 

 

پ.ن:خدا را شکر واقعيات وجود دارند، وگرنه سربه‌سر چه می‌گذاشتيم؟

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin


آقای پ ده روزی می‌شود ريشش را نزده است. دليلی پيدا نکرده است بزند. آقای پ می‌گويد ريش زدن دليل می‌خواهد. البته شايد فردا صبح بزند. او قرار است به ديدن يک آدم محترم برود. آقای پ اعتقاد دارد ژوليده بودن بی‌احترامی به ديگران است. آقای پ به آن آقای محترم احترام می‌گذارد.

آقای پ سر و وضعش را زياد نمی‌فهمد. او به سلمانی گفته بود هر کاری دلش می‌خواهد بکند. حالا زل می‌زند به آينه و مدل آلمانی موهايش که شبيه‌اش کرده است به بچه‌های تخس دوازده سيزده ساله. او آقای سلمانی را هم نمی‌فهمد.

آقای پ سؤال‌های مهمی داشته اين چند روز. مثلاً چرا نسل پيرمردهای سرهنگ‌ ارتش شاهنشاهی منقرض نمی‌شود. آقای پ آن‌قدر سرهنگ ارتش شاهنشاهی ديده است که فکر می‌کند درجه‌های آن ارتش از سرهنگی شروع می‌شده است. چند سؤال مهم ديگر هم داشته ولی آقای پ فراموش‌شان کرده، ولی يقين دارد آن‌ها هم مهم بوده‌اند.

آقای پ حوصله‌اش سر رفته است. آقای پ اين وبلاگ را اجاره می‌دهد.

آقای پ فکر می‌کند زندگی يک شوخی است. يک شوخی که آدم‌ها جدی گرفتندش. بعد با وجود اينکه يک شوخی است همديگر را می‌رنجانند. بعد باعث می‌شوند آقای پ در حالی که قيافه جدی گرفته است ته دلش کمی برنجد. آقای پ کمی از دست اين شوخی عصبانی است.

کسی يک آقای پ ارزون نمی‌خواد؟

 

پ.ن:در اين چند روز آنقدر از مملکت بی‌خبر بوده‌ام که اگر کودتا شده باشد نفهميده‌ام.

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


پاورچين پاورچين روی ديوار راه می‌رفت. با خونسردی تمام کوچه را زير نظر داشت. لحظه‌ای بدون هيچ دليلی نشست و به پايين نگاه کرد. از ديوار پايين پريد، بدون کوچکترين صدايی. لای علف‌ها دويد. همه‌جا را بو کشيد. يک کرم خاکی پيدا کرد و آن قدر سر به سرش گذاشت تا گمش کرد. چراغ همسايه روشن شد. سعی کرد از زير نور کنار برود. خيال نداشت کسی ببيندش. صدای افتادن يک حلبی توجه‌اش را جلب کرد. دوباره روی ديوار پريد.
گشت نيمه‌شب را دوباره از سر گرفت. گربه بيکار...

 

پ.ن:می‌فرمايند دو خط موازی در بينهايت به هم می‌رسند. بسيار مشتاقيم بدانيم دو خط متنافر کجا يکديگر را ملاقات می‌کنند؟

پ.ن:ميفرمايند ارتحال است به احتمال بسيار تا چهارشنبه برويم عشق وحال خوش شبی خواهد بود آقا

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


همين‌جا در محضر شما بزرگواران بابت کليه جناياتی که ناپلئون در قطب شمال داخل جنگل‌های آمازون مرتکب شده است و اشتباهاتی که خاخام چين در قبول عهدنامه‌ی ورسای به سال 1524 هجری قمری انجام داد و در ضمن تا فراموش نکرده‌ام بابت کوری آن بوف راهنمای هواپيمای تايتانيک که موجب سقوطش شد از تمام نوع بشر و حتی غير بشر عذر می‌خواهم. يکی اين گيلاس من را پر کند.

 

پ.ن:سال‌ها کليد منتظر روزی بود که انتقامش را از در بگيرد. آن روز بالاخره رسيد و کليد گم شد.

پ.ن:صدمين پست شب زنده دار...!

 

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


اين روزها بيشتر از آن‌که بخواهم بنويسم دلم می‌خواهد از نوشتن بنويسم. آخر تصميم گرفته‌ام ديگر ننويسم. حداقل ديگر اين‌طور ننويسم، شايد هم هيچ طور ديگری. نمی‌دانم برای چه می‌نويسم. تا امروز هم نمی‌دانستم ولی اين ندانستن آزار نمی‌داد، حالا می‌دهد. شايد از تبعات سکوت باشد، سکوتی که به آن خو می‌گيرم آرام آرام. شايد واقعاً دست از کوتاه کوتاه نوشتن برداشتم و کمی بلندتر نوشتم. حيف که می‌دانم قصه گفتن و داستان نوشتن از من برنمی‌آيد. برای داستان نوشتن بايد داستانی داشته باشی. من داستانی ندارم، يک زندگی آرام و چند خاطره عاشقانه. اصلاً نمی‌دانم چطور می‌شود نوشت. هنوز نفهميدم چطور همين چند خط‌ را سر هم می‌کنم. شب‌ها يک ده دقيقه‌ای از پنجره بيرون را تماشا می‌کنم و بعد آن‌قدر با کلمات بازی می‌کنم که چيزی ازشان درمی‌آيد که گه‌گاه خودم هم خوشم می‌آيد و چند بار می‌خوانم‌شان. هيچ احساس تعلقی به‌شان ندارم. انگار متنی از ديگری می‌خوانم و خوشم می‌آيد. تصميم ننوشتن گرفتم ولی تا بتوانم خودم را راضی کنم طول می‌کشد. حيفم می‌آيد لذت‌بخش‌ترين کار دنيا را ترک کنم.

 

پ.ن:آرزو داشت قبل از اسمش دکتری، مهندسی،استادی ‌خانومی، چيزی بگويند. بالاخره به آرزويش رسيد. حالا قبل از اسمش مرحوم ‌گذاشته‌اند.

 

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


 

برق می‌رود. اول مقاديری سخنان گوهربار نثار کل سيستم می‌کنيد، از تکنيسين تا وزير. بعد ملتفت می‌شويد نه تنها چراغ قوه و مشابهاتش را در خانه نداريد بلکه حتی يک عدد شمع ناقابل هم در دستگاه عريض و طويلتان يافت نمی‌شود. نتيجه اول نشستن وسط اتاق و به پوچی رسيدن است. چند دقيقه بعد ملتفت می‌شويد پوچی نور نمی‌شود و با اکراه بلند شده و در تاريکی مطلق کليدتان را پيدا می‌کنيد (موبايل ابداً مشخص نيست کجاست، طبعاً حافظه اعتصاب کرده است) و بعد از چند باز برخورد به در و ديوار و نثار دوباره همان مسايل در را پيدا کرده، به بقالی مراجعه کرده و قدری شمع ابتياع می‌فرماييد. برمی‌گرديد، کبريت و نور. بعد می‌نشينيد در معيشت صدای ژنراتور همسايه در نور شمع روزنامه مطالعه می‌فرماييد. خبر رأی مجلس برای تداوم فعاليت هسته‌ای را می‌خوانيد. نيم ساعت بعد برق می‌آيد.

 

پ.ن:اين پشه‌ها نمی‌شد برن همان جايی که زمستان‌ها می‌رن؟

 

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


احساس کردم درست روی لبه هستم. اول باور نکردم. يعنی نخواستم که باور کنم. آرام آرام اين فکر شروع کرد به خراش دادن ذهنم. نکند اين خواب و خيال نباشد. بلکه واقعيت داشته باشد. ياد سقوط افتادم. چه سقوط دل‌انگيزی می‌تواند باشد. با دستهايی باز به پشت. در حاليکه سکوی سقوط هر لحظه کوچکتر می‌شود. آسوده و آرام. احساس کردم باد سردی از زير دارد نوازشم می‌دهد. بخود آمدم. يعنی چه. يعنی به همين راحتی به لبه رسيدم؟ بدون اينکه کوچکترين نقشی داشته باشم؟ که اگر هم داشته‌ام هم ناخودآگاه. شايد هم تقصير او باشد. نه. او هرگز اين جايگاه رو در زندگی من نداشته که من را به اين موقعيت بکشد. من خودم رو واقع‌گراتر از اين حرفا می‌دانم. هرچند بعضی مواقع ما شرايط را تعريف نمی‌کنيم. اصولاً هيچوقت تصميم‌های اساسی را نمی‌شود اجرا کرد. انگار آدم با خودش  قايم‌باشک بازی ‌ميکند. تصميم‌ گرفتم بدون فلسفه‌بافی در مورد احتمالات چشم‌هام را باز کنم.
حدسم درست بود. درست لبه بودم. کم مانده بود از تخت پايين بيافتم. خدا لعنت کند اين تخت فکستنی را.

پ.ن:الو بارگاه الهی؟ اثبات وجودی‌تان لطفاً...

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


سبيل‌های تاب‌داده دارد. نگاهش و ايستادنش نشان می‌دهد روزگاری پشت کفش‌ها را می‌خوابانده، کت را روی دوشش می‌انداخته، سرگذر می‌ايستاده و حافظ ناموس ملت بوده است. پيری چشمانش را دوربين کرده است و کاغذها را يک متری دورتر می‌گيرد تا بتواند بخواند، البته از تک‌وتا هم خودش را نيانداخته و عينک نگرفته است. چنان مصمم و محکم تکه گوشت را می‌کوبد انگار طلب وصول‌نشده‌ای داشته و الان زمان پاک‌کردن حساب‌های گذشته‌شان رسيده است، بعد از کوبيدن هم هميشه نگاهی سرمست از پيروزی به گوشت کوبيده شده می‌اندازد. می‌گويد انتخاب خودش بوده که قصاب شود ولی خيالش را هم نمی‌کرده که روزی به‌جای تميزکردن گوشت گوساله بيايد بالاشهر و گوشت استيک حاضر کند و ميگو خوابانده شده در آرد و تخم‌مرغ تحويل مشتری دهد. می‌گويد به پولش هم نمی‌ارزد که با اين همه تيتيش مامانی هر روز طرف است.

 

پ.ن:مراجعان وبلاگ را بررسی می‌کرديم. شخصی از طريق گوگل با جستجوی «رادياتور» مراجعه فرموده بود.
فلذا گيربکس، ميل‌لنگ، سوپاپ، آچار، پيچ.

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


- که تو خيال کردی من به اين راحتی‌ها کنار می‌رم.
- خيال نکردم که مطمئنم.
- از کجا؟
- همين. داری بحث می‌کنی که بعد توجيه کنی که کنار بری. اين روش توست.
- هرگز
- هارت پورت نکن. تو از آدم‌های هستی که هميشه وسط کار کنار می‌ری.
- يک مثال بزن.
- همين مورد
- من که هنوز کنار نرفتم.
- خواهی رفت.
- گناه نکرده و کتک خورده؟
- اهميتی ندارد. به هر حالت چون قصد داری نيازی به صبر برای قصاص نيست.
- يعنی شما بهتر از ما، ما رو می‌شناسی؟ تکليف اختيار و اين اراجيف؟
- خارج از بحث است.
- چطور تو رئيس جلسه شدی؟
- چون تو لياقتش رو نداشتی.
- هميشه همين‌طور بوده. هز جا موقعيتی برای اظهارفضل بوده، تو حاضر بودی.
- من رو متهم به فرصت‌طلبی می‌کنی؟
- البته به تحقيق
- چرا؟
- همين. از شک من استفاده می‌کنی و من را کنار می‌گذاری.
- اشکال از توست که شک می‌کنی.
- يعنی هرگز اجازه شک ندارم؟
- نه
- حرف مرد يکی است؟ در قرن چند هستيم؟
- بحث رو منحرف نکن.
- به نفعت نيست؟
- احمقانه است.
- تکليف شک من چه؟
- خود دانی.

 

 

پ.ن:اين اواخر کشف کردم که بعد از 4 ليوان جين من تازه موسيقی راک رو درک می‌کنم.

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


چطور است بادی باشد که از سر آستين‌هايت بلغزد داخل و آرنجت را سرد کند. يکی از پياده‌رو‌های بلند اين شهر که دراز شده کنار آب و بالا سرت ابرهايی که کمی قبل آن‌قدر باريده‌اند که سفيد شده‌اند و حالا باد دارد به سرعت می‌بردشان. انگار يکی از اين فيلم‌های دور تند پخش می‌کند که ماشين‌ها تند تند در اتوبان‌ها از جلوش چشم می‌گذرند و ابرها هم تند تند. فرقش اين است اين بار روی زمين همه‌چيز عادی است. آفتاب هم دارد می‌رود پايين و ساختمان‌های آن طرف کانال در نورش رويايی به نظر می‌آيند. البته که همه‌جا بوی خاک تازه خيس‌خورده می‌دهد. کسی عصر روز تعطيل اين اطراف نيست که با توصيفش رنگی بدهی به نوشته. ولی برای قدم زدن به حد کافی راه هست که آن‌قدر بروی تا کار بهتری پيدا کنی.

 


پ.ن:راستی، حال ما خوب است. بالاخره.

 

 

+ عصیانگر.• پویراز •.

Balatarin |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

تغییر استراتژی در پویراز
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384



پيوندها

نامه های سیاه
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست