|
لفاظی عادت عجيبی است. تسلطی بر زبان میطلبد نه زياد نه کم، در نهايت پرستش فرم و قالب است. بازگو کردن حرفهای کهنه به شکلی نو و با رنگ و لعابی تازه است. دور باطلی است که گرفتارش خبر از زهرش ندارد. مانند مستی است، که هر بيشتر پيش برود خوشتر به نظر آيد و زمين و زمان در همان لذت خلاصه شوند. کند میکند، ذهن را، خلاقيت را، محتوا را. شايد گهگاه تلنگری بايد که بشکند اين دور، بشکند اين خوشی شيرين بيهوده. کار کلمه هنوز تمام نشده انگار. پ.ن:بيا کمی در موردش صحبت کنيم، آرام، ساده.
+
عصیانگر.• پویراز •.
But I'm Pretty Sure I'll Do It All Again
+
عصیانگر.• پویراز •.
بیسروصدا لابهلای جملههای کوتاه و بلند، کلمهها خوابيدهاند. کلماتی که قرار نيست گفته شوند. تا چه پيش آيد است زندگی، میدانم. صدايت هم نمیکنم دختر، که همان خانوم بيشتر برازندهات است. پ.ن:زمان که بگذرد ديگر مسئلهی اصلی خيانت معشوقه نيست، مهمترين چيز شکست دادن رقيب است.
+
عصیانگر.• پویراز •.
تعصب از باورها میآيد، باورها از جهل. ذهن آگاه به باور نيازی ندارد، او سنگبنای خود را اثبات میکند يا دست آخر میگويد نمیداند. باورها زمانی وارد تفکر میشوند که منطق خفقان میگيرد. منطق ساکت حتی نمیتواند ندانستنش را بگويد. هالهای از تقدس باورها را در برمیگيرد و ديگر شک برنمیتابند و مشتها گره میشوند. آنان که باور کردهاند خود نيک میدانند چه نيرنگی به خود زدهاند و به هر نقدی نيرنگ را به ياد میآورند و نه بر نقاد، که بر خود خشمگين میشوند. انگار که ندانستن جرم است و بايد دانست و اگر نمیتوان ثابتش کرد بايد باور کرد و اسطوره تراشيد و دين بافت و پرستيدش و برايش جنگيد. قضيه باز همان دال تهی است که انگار گريزی نيست از پر کردنش، به هر قيمتی، به هر مزخرفی.
+
عصیانگر.• پویراز •.
|