|
+
عصیانگر.• پویراز •.
شمردن قدمهای زندان بان برايم مانند تسبيح انداختن است! زندان ، دنيای آدم را اندازه دريچه می کند
+
عصیانگر.• پویراز •.
خدايا؟ آن «گرگ بيابان» که می گويند، منم؟ که همه اهل شهر دعا به بی نصيبی ام می کنند: الهی نصيب گرگ بيابان نشود... ؟ * خدايا؟ خدای گرگ بيابان نيستی؟
+
عصیانگر.• پویراز •.
گاهی نواهايی سـت که فقط خودشان زيبا نيستند بلکه چون خمره ای است لب به لب سرشار از ايام سپری شده ياد ايامی که: «حالا ديگه تو رو داشتن خياله دل اسير آرزوهای محاله غبار پشت شيشه ميگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و می ديدی زندگيم چه سوت و کوره» گويي اين اذان ِ من است چون خبر از آن می دهد... چه تفاوت می کند بر سر ماذنه فرياد کنند يا بر تخت ميخانه...
+
عصیانگر.• پویراز •.
اين همه تنهايی و سکوت وادارم میکند به انديشيدن به خيلی چيزها به خودم، به تو به رابطهمان و به زوال دستهامان به اين باور که میتوان جدا بود و دوست داشت میشود دور بود و عاشق ماند
+
عصیانگر.• پویراز •.
|