|
طوفانی بود که سپری شد قايقی بود که گذشت يا شکست... سياهی ابر سرآمد رگباری بود که باريد و پريد حال دريا - اين پهنه ی بی پايان - يک بغل آرامش است... های فلانی! ميدانستی؟ بر دريا، رد پايی نمی ماند؟ و تو حتی اقرار نکردی به بغضی که بر گلو نشست و يا قطره ای که در کاسه چشم، چرخيد...
+
عصیانگر.• پویراز •.
|