-
صبح يک پری ازم پرسيد ما چرا پاييز نداريم؟
- داشتيم. پاييزمان هزار سال بود. خيلی وقت گذشته از
آن سالها.
- پاييز ديگری نداشتيم؟
- فقط همان يک پاييز. همان هم غنيمت بود. پيرمرد عاشق
پاييز بود ولی ديگر نخواست ملکوت را پاييز کند. از آن هزار سال زرد و نارنجی هم
يادگاری فقط همين گربه حنايی مانده.
- پس چرا آن يکبار پاييز آورد؟
- حوا ازش خواسته بود.